کومه ای برای روز های بارانی
مثل اینکه چرخهای این
فلک نمی خواهد لحظه ای درنگ کنند! تا به کی شب ها روز شدن و روزها شب شدن؟! زندگی
ام آن چیزی نبود که انتظارش را می کشیدم و شاید هم توقعات زیادی از زندگی داشتم
ولی حالا که خوب فکر می کنم می بینم که نتوانستم حقم را از این چرخ گردون بگیرم
حالا که این چرخ به مراد ما نمی چرخد لااقل ای کاش تندتر بچرخد و زودتر به پایان
برسد(اگر برای حرکت چرخشی بتوان پایانی متصور بود!) خوشی ها زودگذر،بدبختی ها
پایدار،لذت ها اندک،غم ها فراوان، کامیابی ها آرزو و تیره روزی ها پیش رو. . . .همه و همه خلاصه ای است از این
بیست و اندی سال زندگی ام. زندگی کلمه غریبی است
که نتوانستم معنای آن را درک کنم ، آیا زنده بودن برای داشتن یک زندگی کافی
است؟!آیا حرکت داشتن و نفس کشیدن است که فرد را برخوردار از زندگی می کند؟ یا
داشتن کیفیت در زنده بودن آن هم به معنای برخوردار بودن از تمام آن چیزهایی که
زنده بودن را دوام میبخشد و به آن معنا می دهد.آیا یک زندانی محکوم به حبس ابد را
میتوان دارای زندگی دانست؟! من چندین سال است که در درون خودم زندانی ام ، زندانی
فقط زنده است، زندگی نمی کند.سینه ام میله های قفسی است که روحم را در خود حبس
کرده،اندیشه ام جرئت حرف زدن ندارد،مغزم مرده،پوستم خشکیده،احساس ندارم، چشمانم
هرچه که دوست دارد نمی تواند ببیند!گوشهایم به ناچار بعضی حرف ها را باید بشنود!در
این زندان مخوف جسمم چه انتظار از روح خسته و به زنجیر کشیده ام دارم!!! ه ی چ
صداهای تکراری ،
تصاویر خیالی، بوهای نامطبوع تمام آن چیزی است که حواسم از محیط عفن آلود اطرافم
لمس می کند . لا به لای قیل و قال ها و آدم هایی که نمایش بازی می کنند خدا
کجاست؟! شاید وقت آن رسیده باشد که اعتراف کنیم که "خدا مرده است "اوهام
ذهن خسته ام در هیاهوی این دنیای بی ارزش قد علم کرده و تمام تصاویر را با خود خط
خطی می کند،ستاره ها را دیگر دوست داشتن معنای خود را از دست داده، شاید بتوان یک
جریان جدید را به انتظار نشست و با آن باز هم همه انسانها را سالها سرگردان کرد
اما روح من آنفدر خسته و سرگشته شده که گوشش بده کار این بدعت ها نیست . من خدای خود را می
خواهم ،نه نه من خدای خودم هستم!من ابر انسان شدم،نه نه من ابرانسان خواهم شد.ابر
انسان اسیر نیست،پای بند نیست، در متن است،قدرتمند است. دنیای خاکی جوابگوی
همه آن چه که خواستیم نبود که دنیای خیالی آفریدید؟! برای دنیای عفن آلود ناساخته
بهای بهشت قرار دادید؟!ملاکتان چیست؟! خوب چیست بدی چیست؟! آیا زمان آن نرسیده
است که دست از قیود برداریم و آزادانه به دنبال ابرانسان بگردیم؟! صداهای تکراری ،
تصاویر خیالی، بوهای نامطبوع تمام آن چیزی است که حواسم از محیط عفن آلود اطرافم
لمس می کند. به امید تولد اولین
ابرانسان....
بچه که بودم از مادر بزرگم شنیدم مهدیس برا
بهزاده به بابام می گفت این دو تا برا ی هم ساخته شدن.بچه بودم نمی فهمیدم یعنی چی
بزرگتر که شدم دیدم نگاههای بزرگترها به من ومهدیس فرق کرده.دوران کودکی مبهمی
روپشت سر گذاشتم کم کم داشتم میفهمیدم،کم کم از این طرز نگاه خوشم هم میومد آخه
بچه بودم ودیگه با خودم کنار هم اومده بودم که من ومهدیس برا هم هستیم اما
نمیدونستم برا چی و کنجکاو هم نبودم بدونم چون دیگه کم کم از مهدیسم خوشم میومد.با
دست های کوچکم از مهدیس یه بت ساختم ،اصلا هم شبیه مهدیس نبود.کم کم که بزرگ می
شدم بت رو هم شبیه مهدیس می دیدم دوران نوجوانیم شب و روزم شده بود پیکره تراشی
برای مجسمه زیبایی که برای خودم ساخته بودم.بخاطرش درس می خوندم، بهش نگاه می کردم
و براش حرف می زدم بخاطرش همه کاری می کردم.بزرگ و بزرگتر شدم بت هم شده بود دیگه
جزیی از پوست و گوشت و استخونم، شبهای امتحان براش درس پس می دادم تا صبح باهاش
حرف می زدم و درس هامو مرور می کردم، میفهمیدم داره نگاه میکنه بت زیبای من دیگه
حالا فقط یه مجسمه نبود حالا دیگه پرستشش می کردم،شده بود خدای من و من از اینکه
بت پرست بودم خوشحال می شدم.بزرگ و بزرگتر شدم دیدم یکی عاشق بت من شده،دست و پامو
گم کرده بودم آخه این بت من بود من خودم
با دستهام ساخته بودم طاقت نداشتم یکی به بت من نگاه کنه آخه من هنوز برای بتم
معبد نساخته بودم من هیچکاری براش نکرده
بودم چشامو بستم رفتم دنبال ساختن یک قصر زیبا برای بت زیبایی که از بچگی با دستهای کوچکم ساخته بودم یا شاید برام ساخته
بودن!اما حالا دیگه من یک بت پرست بودم درس خوندنم تموم شد،حالا دیگه موقع ساختن
یک قصر بود که فهمیدم یکی بت زیبای منو دزدیده، پس من حالا کی رو بپرستم ؟!اون
خدای من بود!..... حالا هم که پیدا شده یه تبر دادن دستم میگن بزن
بت رو بشکن، مگه میشه خدا رو کشت؟! مهدیس تو بت من بودی من بت شکن نیستم اگه خدا
رو بشه کشت من هم کم کم میمیرم . مهدیس تو هیچ وقت مقصر نبودی و نیستی شاید من هم
نبودم و نیستم به من نگو عشقت یکطرفست چون
من می دونم چون من هم نمی دونم کی عاشقت شدم،نگاه های دیگران حرفای نسنجیده دیگران
من رو بت پرست کرد،حالا دیگه من یه بت پرستم از من نخواه بت شکن بشم. کبریت بکش تا ستاره ای به شب اضافه کنیم و خیره شو به مردمان تنهایی که در آسمان سیگار میکشند....
ديگر تبار تيره انسان براي زيست محتاج قصه هاي دروغين خويش نيست . ما ذهن پاك كودك معصوم را با قصه هاي جن و پري و قصرهاي نور آلوده مي كنيم . ***** آيا هنوز هم، دلبسته كالسكه زريني ؟ آيا هنوز هم، در خواب ناز، قصرهاي طلايي را - مي بيني ؟(با عشق تقدیم به م.ه) اینکه چندصباحی قلم به دست نگرفتم وننوشتم به منزله فراموش کردن خاطره نویسی نیست بلکه حوادثی در این مدت رخ داده که مرا
ازنوشتن غافل کرده است.اینک نیز حس و حال نوشتن وشوق سیاهی کاغذ به یکباره ضایع شد شاید آه کاغذ مرا
گرفت.ای کاش مثل قبل مثل قدیم ها مثل دوران دبیرستان هم سیاه بازی روی کاغذ تنها
سرگرمی ام بود ای کاش هیج گاه بزرگ نمی شدم.دوران بچگی ام بزرگ بودم و دوران بزرگسالی ام بچه ام.صدای ارابه تاریخ را با چشمان می بینم و با گوشهایم می شنوم
وبا احساسم حس می کنم.انگار همین دیروز بود که لی لی کنان از مدرسه تا خانه را به
شوق نهار خوشمزه ای که مادر پخته بود می دویدم."ای کاش ماکارونی داشته باشیم
ای کاش قرمه سبزی داشته باشیم" فدای آن صداقت دوران بچگی ام بروم اشک میریختم
اما گریه نمی کردم میخندیدم اما الکی نبود.وای جه بر سر زمانه آوردیم که ما را این
گونه چوبکاری میکند؟به تلافی جه مارا میزند؟دوست دارم سوار قطاری بشوم وقطار آهسته
آهسته مرا خواب کند ووقتی بیدار شدم به خانه رسیده باشم....خانه ای در قعرجنگلهای
تنک کنار علفزار پیش آن دو کاج بلند که در کتاب فارسی ابتدایی داشتیم.(به یاد دخترعموی عزیزم) /دیگر سلاممان را پاسخ نخواهند داد نه چون سرها در گریبانند، نه! چون طغیانگر را سلام گفتن چه کار است، این چه کار است سبوی بشکسته چه کار آید/ زمانی کز دل بشکسته سیرابیم سوز ساز مرد چوپان راچه کار / زمانی کز گله گله دارند این مردم بیا ای دوست ره توشه بر داریم نه چون راه بی بازگشت پیماییم، نه ! چون ره بی بازگشت رفتن از بریم، رهی کز بر بود چشم بسته پیماییم بیا ای دوست ره توشه برداریم قدم در راه روشن باز برداریم بیا! گیرکرده ام اگر برگردم سربازان هیتلر و موسیلینی مرا میکشند اگر پیشروی کنم جنگ افزارهای نوین آمریکایی مجبورم کنار این خاکریز دنبال شغلی بگردم سنگرهای مردم را جارو کنم پوکه های خالی فشنگ جمع کنم اجساد مردگان دفع کنم. . . . و خانه ای اجاره ای. کنار همین خاکریز با دختری ازدواج کنم و خاک را مهریه اش آب را آینه اش و آتش که همین نزدیکی است. ما مشکلاتمان را در همین منطقه جنگی حل میکنیم هر بار من از همسرم دلگیر میشوم بالای خاکریز میروم شاید تیری مستقیم به قلبم بخورد. هر بار او خسته میشود روی مین ها لی لی میکند. همسرم آرزو داردکه جنگ تمام شود اما من رویای داشتن یک تفنگ با تنها یک تیر درسر می پرورم بهزاد نیک افروز(تقدیم به دخترعموی عزیزم)
| Design By : Night Skin |

